|
اين نيز بگذرد
خاطرات یه دختر تنها
| ||
|
دیشب شب بدی بود بیچاره مامان خدا مرگم بده براش دیشب خیلی ناراحت بود من ازش پرسیدم گفتم چیه مامان از چیزی ناراحتی؟فهمیدم واسه داداشی ناراحته و بهم گفت بیا فردا بریم دختری رو که پیدا کرده ببینیم و اگه روبراه بود بریم خواستگاری....(داداشم نزدیک یک ساله می خواد ازدواج کنه و جور نمیشه) راستش منم از اونجا به هم ریختم تا ساعت 2 خوابم نمی برد به زندگی خودم به زندگی داداشم فکر کردم دیروز به مامان گفتم هوس پیتزا کردم بیچاره رفت بیرون همه موادشو خرید و من دیشب 6 تا پختم 4 تاشو خوردیم یکی الان رو میزمه واسه صبحونه می خوام بخورم آخه واسه صبحونه خیلی می چسبه.... کلا دختر بدی هستم چون باعث ناراحتی پدر و مادرم شدم ولی اون چیکار می کنن همیشه دارن منو دعا می کنن..... راستش دل مامان خیلی از دست آبجیم شکسته آخه روز مادر من امتحان داشتم با مامان رفتیم خونه آبجی و اون حتی یه تبریک خشک وخالی به مامان نگفت [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:3 ] [ دختر تنها ]
یه اخلاق بدی که من دارم اینه که خیلی آدم صادقی هستم و هر چی تو ذهنم بگذره رو برای همه میگم!!!(میشه گفت احمقم) امروز بحث ازدواج شد به مامانم گفتم که من از پسر فلانی خوشم اومده کاش اون میومد خواستگاری... راستش مامانم ناراحت شد و بهم گفت اشکالی نداره شایدم بیاد خواستگاری ولی بهش فکر نکن بهش دل نبند مثل پسر فلانی که دوستش داشتی و نشد....راستش اشک تو چشام حلقه زد مامانم راست میگه نباید به این پسره فکر کنم چون دوباره ضربه می خورم همین جا من به خودم قول میدم که :
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:23 ] [ دختر تنها ]
امروز اومدم بشینم پای کامپیوترم دیدم کلی سیمهای کامپیوترم به هم پیچ
خورده و کلا چقدر اتاق به ریخته است همه ی فیشها رو از هم باز کردم و
کامپیوترمو تمیز کردم و دوباره چیدم رو میز اتاق رو تمیز کردم و جارو زدم دیگه واقعا علاف علافم تنهاییمو با فیس بوک پر می کنم اونم دیگه تکراری شده تصمیم گرفتم تا یکی دو هفته سر نزنم!!!(آره جون خودم) هوس یه بازی کامپیوتری توپ کردم [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:52 ] [ دختر تنها ]
امروز ارشد آزاد داشتم چرا امتحان های آزاد اینطوریه؟هر کی به هرکیه برعکس دولتی که اینقدر سخت می گیرن که دفترچه ها ی کنار دستی ها با هم فرق داره و تا شروع نشده حق نداری به دفترچه دست بزنی تو امتحان امروز قبل از امتحان راحت میشد دفترچه رو برداشت و سوالا رو نگاه کرد و خیلی راحت میشد تقلب کرد... من ساعت 7 دانشگاه بودم دخترا یکی یکی میومدن مامانم بهم سپرده بود یه عروس پیدا کنم!!! منم هی دخترا رو نگاه می کردم تا اینکه یکیشونو پسندیدم خیلی خوشگل بود!!! خلاصه رفتم جلو یه کم باهاش حرف زدم هم رشته خودم بود ولی نمی شد ازش خواستگاری کنی!!!خلاصه ازش جدا شدم ولی خیلی ازش خوشم اومده بود گفم خدایا من چطوری از این دختره آدرس بگیرم خلاصه وقت امتحان شد رفتیم تو یه سالن بزرگ دنبال صندلیم می گشتم تا نشستم دیدم همون دختره صندلی بغل دستیه منه از این اتفاق خیلی خوشحال شدم فوری ازش پرسیدم ازدواج کردی؟اونم گفت نه من شمارشو گرفتم و باهاش در مورد داداشم حرفیدم!!!قرار شد آخر هفته با داداشم و مامانم بریم باهاش صحبت کنیم!!! خلاصه اینم از بساط امروز ما....راستی این دختره ازم خواست بهش تقلب بدم و منم از اون جایی که می خواستم خواهر شوهر خوبی باشم گذاشتم از رو پاسخنامه من بزنه ولی راستش بعد پشیمون شدم آخه اون رقیب منه و من نباید اینکارو می کردم حالا اگه اون قبول بشه و من نه چی؟؟؟نکنه به خاطر یه تست من قبول نشم و....خلاصه کلی پشیمونی کشیدم که سودی نداشت.........................البته من به اینکه ارشد دولتی رو بیارم امید دارم به خاطر همین اینکار رو کردم و به امتحان امروز تفریحی نگاه کردم و می خواستم یه ثوابی هم کرده باشم!!! این روزا دلم گرفته همش به صفحه فیس بوکم سر می زنم تا............دیوونه ام من؟نه؟آخه عشق یک سره مایه دردسره............ [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:25 ] [ دختر تنها ]
دیروز برای من یه روز خاص بود... صبح که از خواب پاشدم دیدم ای داد بیداد اینترنتم تموم شده خلاصه زنگ زدم برام شارژ کردن منم معتاد کلی خوشحال شدم...تا وقت اذان دستم بند کارای خونه بود وضو گرفتم و می خواستم وایسم نماز یهو یادم اومدم به صفحه فیس بوکم سر نزدم خلاصه رفتم و دیدم ای ولله اون درخواست دوستیمو قبول کرده و کلی از پستامو لایک کرده راستش اون موقع خیلی خوشحال شدم و خواهرم بهم گفت چته اینقدر خوشحالی؟؟ من هیچی نگفتم خدا کنه نفهمه و گرنه دعوام می کنه!!! من خوشحال بودم به خاطر اینکه برای چند لحظه هم که شده طرف به من فکر کرده و این برام خیلی مهمه و از این قضیه خوشحالم... ولی امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا نباید قضیه برعکس باشه؟مگه من چی کم دارم؟چرا اون نباید برای من ذوق کنه؟ چرا اون نباید برای من درخواست دوستی بده؟چرا؟؟آخه اینم زندگیه من دارم؟هیشکی دوستم نداره خلاصه دپرس شدم چی بگم والا تو کار خودم موندم که چرا اینقدر باید تنها باشم و چرا با اینکه خوشگلم هیچ پسری بهم توجه نمی کنه...چی بگم؟گاهی ار آینده می ترسم می ترسم تنها بمونم ... اصلا ولش کن برم نمازمو بخونم و از خدا که قادر مطلقه کمک بخوام فردا هم امتحان ارشد دارم و هیچی نخوندم حالم از هر چی درسه داره بهم می خورههههههههههههههههه [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:27 ] [ دختر تنها ]
گاهی وقتا شاد شادم و از زندگی لذت می برم مثلا امروز صبح تا ساعت 3 خوب بودم [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 21:33 ] [ دختر تنها ]
اینقدر غر زدم که من تنهام من تنهام دو روزه همسایه ها میان خونمون و دور و برمون شلوغ شده حتی همین الان مهمون داریم و من خسته شدم و دلم برا تنهایی تنگ شده!!!!! شنبه امتحان ارشد آزاد دارم هیچی نخوندم وای بر من نکنه ارشد دولتی رو خراب کرده باشم؟؟؟ خدا بهم رحم کنه خدایا امیدم رو نا امید نکن [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:50 ] [ دختر تنها ]
این دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد
نمیدونم اون روز تو وجودم چی شد نمیدونم چی شد که وجودم لرزید دله من این حسو از تو زودتر فهمید تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟ چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟ بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟ هر چی شد از حالا همه چیزش با تو! دیگه دسته من نیست بستگی داره به تو بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی عاشق من بمونی منو تنها نذاری دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد میدونستم خوبی ولی نه تا این حد انگاری صد ساله که تو رو میشناسم واسه اینه انگار روی تو حساسم منه احساساتی به تو عادت کردم هر جا باشم اخر به تو برمیگردم دیگه دسته من نیست بستگی داره به تو بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی عاشق من بمونی منو تنها نذاری دیگه دسته من نیست بستگی داره به تو بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی عاشق من بمونی منو تنها نذاری دیگه دسته من نیست بستگی داره به تو بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی عاشق من بمونی منو تنها نذاری ![]() [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:26 ] [ دختر تنها ]
تصمیم گرفتم قوی باشم و دیگه غم و غصه و افسردگی رو بریزم دور و از زندگی و نعمت هایی که خدا بهم داده لذت ببرم.... می خوام یه دفتر آرزوها برا خودم درست کنم و عکس همه ی اون چیزایی که تو زندگی می خوام بدست بیارم رو توش بچسبونم و خلاصه از این کار!!!!!! حالا تو خونه چسب قطره ای نداشتیم وقتی می خواستم بخرم دوست نداشتم کسی بفهمه واسه چی می خوام حالا همه ملت گیر داده بودن چسب می خوای چیکار یعنی من مونده بودم تو عمرم می خوام یه بار کار سکرت انجام بدم نمیشه!!! می خوام دنبال کار بگردم و کلی نقشه تو سرمه!!!
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:55 ] [ دختر تنها ]
حیف که زمان به عقب برنمی گرده و گرنه همون سال اول ارشد رو سفت و سخت می خوندم.... همه ی هم کلاسی هام ارشدهاشون رو گرفتن اونوقت من بی عرضه تازه امسال می خوام برم بخونم باید برم بمیرم از همه عالم وآدم عقب افتادم هم خودم رو بدبخت کردم و هم............ [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:58 ] [ دختر تنها ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||